نامه ی دوم (ترس)

خرید بک لینک

مه سای من ...

سخن نخست را از نمی دانم کجای آرزوهایم به میان آوردم که پس از آنَش ، تابش مه سای گونه ات بر پیکره ی متحرکم را بازپس گویم ... لیک اندکی پیشتر رفته و از حال امشب برایت می نویسم ... ترسی که مالامال سینه ام را می خراشد و سرفه های مکرر موذی را به اغتشاش اندیشه و تمرکز وا می دارد ...

شاملو برای آیدایش می نویسد که : چه بی تابانه می خواهمت ... اما من هرچ می اندیشم تاب و تحمل را می توان مرحمی هرچند خُرد ، هرچند اندک بر دل رنجور خسته نهاد ...

اما من

آری من ، چه خودخواهانه می خواهمت ای دوریت زیستنِ زنده بگوری ...

خودخواهانه می خواهمت ، می خوانمت ، می خندمت ، می گریمت ، می بویمت ، می بوسمت و می ...

عریانم مه سا ... چونان برفِ آب شده و جاری شده ای که از کوهساری یا که کوهپایه ای فرومی چکد و در سرانجامِ مقصودِ بی مقصدش ، دریا و دنبال بازی موج های بازیگوش را بنا می نهد یا که تالابی و مأمنی بر زیستَنگاه مرغگکان عاشق مهاجر هنگامه ی فروریختن پنبه های آسمانی که هیچش اجبار به ماندن نیست و در دگردیسی سپیدی و زلالی حکم ، کوچ به تالابی یا که مردابی دیگر است و هیچش از عریانی و نمایانی نمی کاهد.

همه ترسم از سه گانه های نامتجانس بود

ناگاه خود را بر تردید دوگانه ی بودن یا نبودن یافتم

همه ترسم از سرفه های مکرر بود

خود را گرفتار سیگاری روشن یافتم

همه ترسم از ترسیدن بود

خود را کفن پوش ترسایی یافتم

آری خودخواهانه می خواهمت

و دوگانه ی تردید را تیپا خواهم زد به سر انگشت پایی

باد منفور را به یاری می طلبم

که دود را باید کوچاند به جای˚ نشینیِ مه آلوده ی مغروق

مه سای من

تنها مه سای من باش که تاب رقیبم نیست

اینسان خودخواهانه می خواهمت

نه به آینده ات می اندیشم و نه به تو ... خودخواهانه تو را برای خود می خواهم بی هیچ شرمی از بازگو کردنش یا که اشاره ای بر آداب ضبط شده که ترکت به بهانه ی ساختن آینده ای در حد و اندازه ی تنهاییت

نه نه حاشا حاشا اگرم بی تو تاب حتی زنده بگوری داشته باشم ...

بی بودنت طوفان نوح می مانم که هیچش کشتی نیست و هیچش قرار بر ادامه ی زندگی ، بی بودنت نه ارغوان رنگ می خراماند و نه یاس رازقی مشام می نوازاند ... تورا به هفت ساله شراب گیسوانت که دمی بگیرانم که همی بگیرانم و هر آنگونه که خواهانی بمیرانم ...

تو را به شیار های موازی گونه هایت هنگامه ی لبخند زدن که

یکتا ایزد را به خلقت نمی خوانمش اگرم پس از مگرم دست هایت را از من بگیراند ... اگرم آغوش گرمت را بگیراند ... اگرم من را مرده و تورا زنده نگه داراند !!! آری اینچنین خودخواهانه می خواهمت ای دوریت زیستن زنده بگوری ...

آری تو نترس

بگذار تنها من بترسم و بر خویش چیره شوم

آنقدر آشفته ام که ترشی ریواس را به یاد نمی آورم ... این سرفه های مکرر دودی نیز خواب را از گیج گاه ابدیم ربوده است ...

گذشته را به یادواره هایمان سپردیم و زیستیمش ، حال را به بیداریِ خاطره های پر ثمر شخم زدیمش ، بیا آینده ی نیامده را به چیدن تجربه های فاخر و ماندگار بنشینیمش ...

بگذار که خودخواهانه بخواهمت ، بخوانمت ، بخندمت ، بگریمت ، ببویمت ، ببوسمت و ب ...

بر این باورم که پلکی از زندگی با رنگ ارغوان و بوی یاس رازقی وحشی به صد سال زندگی به اجبار پر زرق و برق آینده ی نایامده می ارزد.

شب نوشت تو

خدای وار ، دنیایم را خدایی کن

و مرا اجازه ی بندگی درگاهت در سایه ی مه سای نگاهت ده ...

ساعت حدودای 3 بامداد 17 فروردین 95

Shabnevesht...

ما را در سایت Shabnevesht دنبال می‌کنید

برچسب: گواهی نامه ی نوع دوم,دومین نامه ی سردار اخراجی,زندگی نامه ی الکساندر دوما,گواهی نامه ی نوع دوم فرهنگیان,زندگی نامه ی امام دوم,پرسش نامه ی آمار دوم دبیرستان,زندگی نامه ی دافنه دوموریه,زندگی نامه ی سلیم دوم, نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 6:03

صفحه بندی