من فاصله ی با تو بودن را دویده ام
به قامت تاج سد خاکی
سیاه ترین روزهایم را خندیده ام
به رنگ کلاغ زاغی
سردترین دم هایت را بازدم کشیده ام
به تلخناکی کونه ی خیاری
من ساحل امن بازوانت را به انتظار نشسته ام
به بازیگوشی موجی سوار بر بادی
منِ درد آشنا
با سلامی به صلابت شاهو
در کهکشان دیدگکانت
گم شدم
کاش آن روز
که جَبر را به بهانه ی زیستن تقسیم کردند
سهم من از آن همه آیینه
سایه ی خیس هم سایه نمی بود
یا که سهم الارثم
دعای لا اله الا نمی دانم هو
با وردی در راست گوش
به خدایی ایمانم دادند
که ترس از انکارش
یا که پرستش همچو تویی
ولا غیرش را
بیم سرب سوزان
و ضجه ی گیسو بُران
ریشه در دل نهادند
خسته ام
از این همه روز و ماه و سال
دارد چهار ده سال از آفریده شدنم می گذرد
حال آنک هنوزم زبان به دوستت دارم باز نکرده ام
یا که مرحله دهانی (جنسی) را
با فراموشی جایگزین کرده ام
خسته ام از دویدن
و در حسرت، نرسیدن
خسته ام از خندیدن
و در آیینه گریستن
خسته ام از هوای دوری به درون کشیدن
و هوای دودی پس دادن
خسته ام از انتظار امواج نامتلاطم
حال آنک در ساحل امن به گل نشستن
به شراب گیسوانت که منِ درد آشنا خسته ام
من با نوازش مژه گکانت
به تو آشنا شدم
حال آنک در یک وداع کوتاه
طولانی ترین مدت مرگم را دچار شده ام
Shabnevesht...ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32