وقت آن است
خاطراتم را تا کنم
خلعتیِ انگبین و کافور بپیچانم
به شراب گیسوانت حنوط دهم
به قاصد روزهای خزانی بسپارم
و گرد افشانی اسطخدوس و آویشن را به انتظار نشسته
مرثیه ی چوک (مرغ حق) را پژواک شوم
وقت آن است
دُرِ آرزوهایم را به گردن آویزم
هُرمِ زمستانی را تابوتی از تاک زنم
ناوَک مُژگان را میراب لبان تنگ چسبیده نهم
قامت بر افراشته، بهمن را اِستادگی کنم
و حضور گندم را غایبانه سرفه های دوری کرده
سه قطره خون را قِی کنم
از تمامی برگکان فروخشکیده
از تمامی آسمان فرولغزیده
از تمامی مایملک های بر جای مانده
از میراث پدرم
از گلاب قمصر
و از آبشار بیشه
و از کلوچه فومن
از تعهدات
و تنفرات
و تفکرات
و تکبرات
از مذاق عشق
و شوق اشک
و سیاه مشق خطاط عاشق
از تمامی کائنات
تنها
صاحب تنهایی خویشم
حاشا هرگز منِ شیدا را باور کرده باشند
یا که پرستشم را طریقت میخانه
آری
وقت آن است
بکارت شب پیله را چنگ انداخته
گرگ و میش پگاه را نقش زنم
آرام سیگاری بگیرانم
و مه آلوده از مایملکم چَشم فرو بندم
که کوه خسته را یارای خروش باران نیست
Shabnevesht...ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40