وصال را رودی مانند است
مبدأ بی مقصد را به مقصد بی مقصود روان
فَلَک نطفه در زمین کاشت
به باروری تخمک کمین داشت
رَحِم را به خواستگاه والهالا برون غلطید
حال آنَک
هیبت ستیزه را
بالندگی یاریگری اودین پنداشت
هَرَچ کودکی وعده ی آزگارد دادند
همچنانش
مبدأ بی مقصد را به مقصد بی مقصود خروشان
هَرَچ انگیزه ی سفر
بلوغ نا رس دریا شدن
لیک
راه را باکی نمی بایست
همراه را بیمی نمی شایست
که رود به غریزه می خرامد
می تراود
سنگ و نبات می تراشد
گهی گردون تنگ بر آغوش بگرفته
گهی رُخسار برتافته
گویی انگار هم اکنون از سَرع برخاسته
گه شاد
و گهگاه ناشاد
شبی تالار کُشتگان گشته
شبی را میهمانیِ فریا بنشسته
روز گرگینه از باختر
آسمان را شاهین و اخگر
هشت صد یاریگر بی سر
مبدأ بی مقصد را به مقصد بی مقصود دیده بان
آری وصال را رودی مانند است
روان
خروشان
دیده بان
نیمه خدا
و نیم هم انسان
اما همچنانش رویین تن و بی کران
Shabnevesht...ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 34