سفری در خاطرات

خرید بک لینک

به خاطراتم در می نگرم

به سکوتی که در تالابِ اندیشه ام

به انتظار پرنده ی مهاجر بنشسته

به بستر کف آلود تلاطمِ آرزوهایم

به جای˚ نشینیِ آب و ماسه

به هم آغوشی دریای یائسه

به پیش آهنگی مرغگکان دریایی

به دانه های گریزان از ساعت شنی

به قایگکان لنگر شکسته

[ به گل نشسته

به انتظار سوسوی˚ فانوسگکان دریایی

به افق

به رنگ های در هم آمیخته

به هلهله ی سکوتِ به دار آویخته

به نَم

به سمفونی باران

به بوی یاس رازقی و ارغوان

به ساحلِ امنم در می نگرم

به تلألو مه سای˚ آسمان

هرآینه

در می نگرم

به همزادی آب و آینه

به انتظار خیسی سایه و هم سایه

در می نگرم

می خواهم آنسوی˚ تر˚ خاطراتم را در نگرم

همانَش کو زمستان بودش

لیک

گرم می نمودش آن تنوره ی تاریک

توتکی بودش و اکنون نیز هست

قناتی تنگِ آغوشش نیز هست

شاخسارانش تهی

باغ بی برگی

انبوه تر از هرچه تهی

به نیرو و سُتُرگ و قلچماق

لیک

سال ها می کشیدش رنج فراق

هرچ ریشه در دستَکِ آب˚ پیچیده است

از لبانِ خیس کاریز نوشیده است

لیک

باز با باز

کبوتر با کبوتر می کند پرواز

توتک آرزوها می بایدش

انتظار دستکی

یا که هایی

گرمگاهی

می بایدش

زخمه ی تیغ بُران پس چرا

یاد˚ نوشتِ میخِ عریان پس چرا

آنطرف تر آشیانِ روبهان

امن˚ گاهی شد برای دستکی سرد و گران

آری

در آنسوی˚ تر˚ خاطراتم

همانش کو زمستانش بود

نقب زده

دلم بر بسترِ تنهاییِ توتک کاشتم

آرزویی را به دست ساییدن پیچک کاشتم

آب بودش

خاک بودش

نور کافی از لای شاخسار بودش

تکیه گاهی به نیرو و سُتُرگ و قلچماق نیز بودش

اینسان

نقب زده

دلم بر بستر تنهایی توتک کاشتم

زمستان را چشم به پایان داشتم

شوق رویش تاک اندر دلم داشتم

گُمان بر هم آغوشی توتک آرزوها داشتم

چه دانستم که گر برف آب گردد

_ قنات تشنه لب سیراب گردد

باغ بی برگی دگر بی برگ نیست

تهی هیچش انبوه تر نیست

کبوتر باز پی باز نیست

نور را اذن عبور از لای شاخسار نیست

توتک را به هم آغوشی دلم آمَدَستم

به پاسخ گویی آرزویی آمَدَستم

چه دانستم اینسان زمستان نیست

گرمای تنوره ی تاریک نیست

بهار آمدستی پای کوبان

به مرگ برف ، های های گویان

توتک زمستانش کجا است و اینسانش کجاست

کبوتر باز به زیر شاخسارش باز

کبوتر می فرستد سوی باز

باز می فریبد با باز

[ بهر سرکوب یک نیاز

نقب زده

دلم بر بستر تنهایی توتک کاشتم

آرزویی را به دست ساییدن پیچک کاشتم

لیک

توتک تنهای قلچماق

کو نبودش هیچ جز درد فراق

ریشه در دستک آب پیچانده

تشنگی از لبان خیس کاریز نوشانده

اشک بر چشمِ کاشته ام انگاشته

شاخساران

گه با کبوتر باز

گه با کبوتر

گه با باز

بر کاشته

سایه انگاشته

خاک ِکافی˚ آشیانِ روبهان انباشته

امن گاهِ کاشته را هیچش انگاشته

تکیه گاهی کنج خشکیدگی واداشته

این بهار است

چشم بر پایان سرما غلط می پنداشتم

نقب زدن را هیچ

توتک تنها غلط می پنداشتم

رویش تاک اندر دلم ؟؟؟

نه

آنم غلط می پنداشتم

گمان بر هم آغوشی توتک آرزوها داشتم

آری

در آنسوی تر خاطراتم

چه دانستم که گر برف آب گردد

_ قنات تشنه لب سیراب گردد

نوکاشته را هیچش خواهند

هم آغوشی را ننگش خوانند

دلم را به دست ساییدن پیچک

خشکش خواهند

آرزوی توتک تنها

نهالش خوانند

آرزوی توتک تنها

نهالش خوانند

آنسویی اش بس

به خاطراتم در می نگرم

به سکوتی که در تالاب اندیشه ام

به انتظار پرنده ی مهاجر بنشسته

به ، به های بس˚ گفته در می نگرم

به تلاطم دریا

هلهله ی سکوت

بوی نم

به سمفونی باران در می نگرم

به ساعت شنی

که نشان از گذر حال به آینده ی نایامده دارد

به اسارت دانه های شنی

که دیربازی

دنبال بازی موج های بازیگوش

به اسارت خویشتن داشته است

در می نگرم

به مه سای دریا در می نگرم

که آسمانش بهار می نمایانید

و باران

به اثبات پایان فصل سرد

سخت می شورانید

گویی انتقام از سپیدی موی می گیرانید

به خاطراتم در می نگرم

همانجا که تالاب اندیشه را

پیرمردِ تالاب ران

به چپ و راستِ آیینه ی آسمان

می رانید

و هراز گاهی˚ ماهیگیران

می شورانید

و پل های منتظر˚ پای در آب را

به وعده ی تعظیم سری

به زیر˚ توده سرد آهنی

در جای خویش

همچنانش باز می خشکانید

به صخره های موج شکن در می نگرم

که به یأس همیشگی امواج می انجاماند

[ در حسرت حتی یک صعود

همانجا بودش کو

به تلاطم کف آلود افکار سپردیمش

به جای نشینی آب و ماسه

به دریای یائسه

سرفه های مکرر موذی

که قرارش نبود

به جویدن آنسوی˚ تر خاطرات به جای مانده

به مه سای دریا در می نگرم

به هم آغوشی فصل سرد و باران

به رهانیدن اسارت روزهای سرد گذران

به افکار به دار آویخته در آب دیدگکان

به هیچ انگاشتن تردد عابران

به خستگی برجای مانده پسِ عرق ریزان

نفس نفس زنان

به هم پیمانی دوباره شب نوشتگکان

و هرم زمستان

آری آری

به خاطراتم در می نگرم

هنگامه ی خاطرات نزدیک است

این سوی تر خاطراتم را در می نگرم

به بلوغِ خیس و منتظر از پارینه برفابه های اشمُعیل پیغمبر

به میوه ی بدن های عریان

سرانجامِ کاشتن دانه ی شب نوشتگکان

و سمفونی باران

از لای سنگواره های کوهپایه ی سخت اما چونان سایبانان

در می نگرم

به آشیانه ی ویران

در جای˚ واره ی رودکِ خشک

لیک

زمانی گذران

که قرارش نبود

به جای˚ نشستن در جای دگران

در می نگرم

به آواز چلچلگکان

به تهوع لذتناک

به سوزش دردواره ی گرداننده ی چرخ

به شکوفه ی بادام های تلخ

به رعشه ی ایمان بر دهلیز خاک

به دود سیگار پس از تریاک

به سه گانه های خاک و پاک و تاک در می نگرم

به تندی

گستاخی

بی پروایی بلوغ

که قرارش نیست

به از پای درآوردن یوغ

در می نگرم

گرداگرد نگریستن خاطراتم

بناگاه

حکم خدای جاری شد

چونان تیری کشیده در کمانی

که قرارش نیست

به صید شکارگاهی

پس از آنَش

های های سکوت است

و ضَجه ی تیر

بر دل نَخجیر

اینسان

خود را صید یافتم

خدای را صیاد

خود را آماده ی فرار دیدم

تیر را بی قرار

که گر شرع پا فرانهد

پرستش هیچم نیست الی سنگسار

آری

سنگسار بایدم

رجم شیطان

گویی بایدم

حکم خدای گر جاری شود

لیک باکم نیست

باران ابابیل هم باکم نیست

اینانم سزای بندگی پاکم نیست

بگذار تا سینه در خاکم کنند

بگذار سنگ برداشته

سنگسارم کنند

بگذار سنگم زنند

بگذار با چشمان باز

سنگم زنند

بگذار هرکس

بر وعده ی بهشت پروردگار سنگم زنند

لیک تو

سنگ که نه

تنها تو

دانه شنی هم نزن

گیج و مبهوت

گرداگرد نگریستن خاطراتم

با ترسی آویخته

که قرارش نبود

بر هیچش انگاشتن خاطراتم

که گر حکم خدای جاری شود

هیچش یارای ایستادگی نیست

خدای را

پرستش

هرزگی نیست

هم خوابگی پاک سای

آلوده ی گناه نیست

سزای سالیان بندگی

رجم شیطان نیست

گیج و مبهوت

گرداگرد نگریستن خاطراتم

اینسان

مه سای

خدای سای

گذشتَستی از خویشی خویشتن

آمدُستی مسیح را آبستن

حرام را حلالش گردانید

حکم سنگ را محالش گردانید

بندگی را هم باز

مجالش گردانید

در همه ی خاطراتم که در می نگرم

هرچ آنسوی تر

اینسوی تر

تنها

پرستش مه سای است

انتظار پیچش پاک سای است

انتظار لمس مرگ خاک سای است

گویی

که قرارم نیست

به دمیدن سور اسرافیلِ برزخِ یگانه مه سای خدای

Shabnevesht...

ما را در سایت Shabnevesht دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 6:03

صفحه بندی