ترس

خرید بک لینک

حوالی دَقُ الباب برف ریزان

دلم

قطعه خامُشی را یک بار نواخت

نه که برف ریزان باشد

تنها سیلی ارباب فصول است

و شیون وداع باد خزانی

ترسِ از دگر زیستی

برانم می نهد

خلعت از رُخسار برکَنم

نه که سنگینی لحد بر گونه ام شراب بربسته باشد

که زخمه ی تنبور را توان قلمه بر تاک است

و سماع خوشه های گیسوانت

در ماتم تازه از یاد رفته

ترس از دگر هم پیچی

برانم می نهد

نام از سه جلد برکَنم

نه که سنگینی تعهد بر گرده هایم داغ بگذاشته باشد

که شب نوشت را توان پیوند بر مه سا است

و هم آغوشی آشیانه سینه هایت

در سوگواری بکارت تازه از دست رفته

حوالی دق الباب برف ریزان

دلم

قطعه خامُشی را یک بار نواخت

لیک هُرم زمستانی

در بارش شبانه ی سمفمونی بارانی

درست هنگامه ی فروریختن بکارت باران

در واپسین جیره ی برفابه

پسِ پشت اولین خونابه

قطعه ی خامُشی را دو بار دیگر خواهد نواخت

Shabnevesht...

ما را در سایت Shabnevesht دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:59

صفحه بندی