توان دوری ندارم
توان دوری ندارم و
پای به صبوری
گُمم در خویش
یا که در خود به یکباره گم گشته ام؟
آخر آیینه را چه به نقاب زدن
یا شیشه را هم آغوشی جیوه، چنگ زدن
هر آیینه، آتش را به رویِش، آب زدن
گُمم در درد
یا که لای لای دردهایم گم گشته ام؟
شب هنگام است
و درب
تجاوزگاه ره آوردهای خزانی
دیر هنگام است
و شب
تاراجگاه دردهای هُرم زمستانی
بی هنگام است
و من
تفرجگاه سکوت های سمفونی بارانی
آری آری
سرد است
و من
خیس و مبهوت زده ی
دنیای کاملا مه آسایی
گُمم در عشق
یا که در عشق به یکباره گم گشته ام؟
هنگامه هجرت است
هجران را بشُسته ام به اشکواره های خویش
هنگامه ی کوچ است
کوچه را بنشسته ام به انتظار خویش
و شَقِ قَمَر است
سپیده دم را بچیده ام به نوک پنجه های خویش
و عشق را
آری عشق را در محراب دلم قربانی کرده ام
به انتظار فرو فرستادن گوسفندگار خویش
که دهانم را به روزه ی دوستت دارم
غسل هر روزه می دهم
وای بر من وای
به کشتن دنیایم پای بربسته اند در وعده های پنجگانه
که مرده را نماز مِیِت می بایست
نَک ستایش هر روزه
توان دوری ندارم
توان دوری ندارم و
پای به صبوری
که هیاهوی هجله ات
به مردن وا می نهادتم
و خون آبه بِکارتت
چونان آخرین جرعه شراب گیسوانت
به لَختی خون در شریان دل وامی کشاندم
گمم در تو
مرده ام در تو
عاشقم در تو
دردآسایم در تو
اما نه
نه گُمم و مُرده
نه عاشقم و دردآسا
تنها توام در تو
ای تنهاترین امید رفته بر باد
تنها توام در تو
پیدایم کن
آزادم کن
رهایم کن
که من دیگر
توان دوری ندارم و
پای به صبوری
Shabnevesht...ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41