شانه به شانه ی آیینه بنشسته ام به قمار زندگی
که بَرنده دَم های واقعیت را به جیب می نهد
و بازنده حسرت بازدم های به جای مانده
آری برگ ریزان است
یاوه گویان است
و کَل کَل، کُلِ کَل کِشی زورآزمایانِ امروز است
همه در سهم به مساوات
لیک در وهم و محتوا به قساوت
پیش داوری به تَجرد و تأهل نیست
چین و چروک های ذهن من
سپیدی تار های صوتی روح ننگین من
و نخ نمایی قلب درگیر من
همه و هیچک
وا می نهاندتم در آیینه
به حکم پس داوری طفل در زنجیر من
گیج و سراسیمه
که برگ های خزانی را یکایک
نشانی است
از درختی که شاید میوه را به آرزوی دست چیدن کودکی
گاهی
گهگاهی
یا که هرازگاهی
به هُشیواری رویای بودن
و بَرنده شدن
گرم و سرد بادهای خزانی را
دغدغه تازیدن هر روزه تازیانه بنا بنهاده است
آس هم از دل حکم من در آیینه
که خشت اول را بد کج نهادم
و تک خاج را به خراج سه جلدم خواجه ام
هان نخند
من آس پیک را پِیک به پِیک به شراب گیسوانت باخته ام
این چه قماری است که من باخته ام
این چه قماری است که من باخته ام
آس هم در آیینه
تک خدای دنیای بی سای من
Shabnevesht...
ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38