نامه ی سوم
مه سای پاک سایم
روزهاست که قلم بر دستانم خشکیده و واژه ها بر لبان منتظرم پوسیده و پنداشت هم آغوشی گرم سینه هایت، خیالی به کام نرسیده و شوق دیدارت، بغضی فروبلعیده می ماندم.
مه آسا، مه سای من، آفریننده ی یکتا را که به تمامی می خوانمت، می خواهمت و می گریمت. آری باکم نیست، سالیان بود که چشمه ی دیدگکانم را اجازه جوشش نداده بودم، بغض های فروبلعیده را فرصت خودنمایی نداده بودم، مرد می پنداشتم احساسی را که خاصِ زنانگی می نامیدم و دال بر ضعف و ناتوانی در کنترل خویشتن خویش، ناگاه خود را زن وار که نه ضعیف هم نه، حنیف و تکیده دیده و در مقابله با همچو تویی، اشتباه سالیان بر طرز فکر پوچ و تهی را دریافتم. که تو بسیار قوی و برومند و خود را در قیاست هیچ دیدم...
بگذریم
از زمانی که پای در کفش خویش گذاشته و چپ و راستم را از هم تمییز می دهم، یاد ندارم کسی قطره ای از احساس فروغلطیده بر گونه هایم را دیده باشد لیک مرا این روزها چه شده که خلوت و جمع، سکوت و هیاهو، خودی و ناآشنا و ... نمی شناسم و به خود که می آیم فقط جویباری از جوشش سالیان فروخشکیده است و من، خویش را آبیار هدایت کننده سوی خیالی که آینده ی بایسته می خوانمش، درمی یابم.
سرزنشنم نکن، یارای مقابله با چشمه ی جوشانم نیست، می دانم ضعیفم، حنیفم، بی هیچ خاصیتی حتی، بی هیچ نشانی از مردی که روزی برش تکیه کنی، بی صدایی رسا و گیرا و ...
می دانم به خود می لرزی که چرا ها و آیا ها و دودلی ها و غیره را چگونه پاسخی باید بگویی ... که این آبادانی که می پنداشتی سرابی بیش نبود، این سروقامت از داخل موریانه خورده و پست و تهی بود...
تمامی اینان را به جان می خرم اما نمی خواهم احساسم را پنهان کنم، یارای هیچم نیست، نمی خواهم به بریدن اعتراف کنم، نمی خواهم به ناتوانی خویش اعتراف کنم، نمی خواهم به ترسم به غیرت نداشته ام به وجدان مرده ام و و و اعتراف کنم.
نمی دانم هنوز آن اعتماد روزهای خوشِ بودن را به یاد داری ؟
این روزها دوری تبر بر پاهایم زده و کارد بر شریان قلبم
هیچ نمی پنداشتم اینگونه دوستت بدارم
هیچ نمی پنداشتم اینگونه بخواهمت، بخوانمت، بگریمت
هیچ نمی پنداشتم آنقدر وابسته شوم که نتوانم پاسخگوی هیچ یک از غرایزم باشم
حتی خوردن و آشامیدن ...
لطفا دم از ضعف و شعار و آداب ضبط شده بر زبان لاجرم نزن
پند و نصیحت نمی خواهم
انتقاد و ...
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
تنها چیزی که خود را وابسته و گرفتار و گدای بی چون چرای آن می دانم، آغوش گرم توست
این چه تصمیمی بود که برسرم ویران شد ؟
نمی دانم
اگر نوشته را به دقت بخوانی، تنها چیزی که به چشم می آید، عدم تمرکز فکر و اندیشه ام می باشد، حتی نمی توانم بیاندشم...
نمی توانم بنویسم
نیاز به چه کنم هایت، باید و نباید هایت ندارم پس خواهشا مرا با این جملات آزار نده...
تنها آغوش توست که مرا به آن چیزی که می خواهی و می شناختی باز خواهد گرداند.
مرا ببخش مه سای پاک سایم
زبانم بسیار تلخ و غیر قابل تحمل شده است، می دانم
بد اخلاق، اخمو، عنق، نق نقو، حرف مفت زن، غر غرو، بی خاصیت، دایم الشکایه و هر خلصت بدی که هست و نیست را گرفتار و اسیر شده ام و تنها بخاری که ازم برمی خیزد فقط آزردن خاطر توست و دیگر هیچ
فقط مرا ببخش که اگر نبخشی نمی دانم با وجدان مرده ام چه بر سر خویش خواهم آورد...
واقعا نمی دانم چه باید بنویسم یا حتی چه باید آرزو کنم
فقط تورا می خواهم و دیگر هیچ
به خاطر این روزهایم معذرت خواسته و پاهایت را می بوسم
شب نوشت تو
خدای وار ، دنیایم را خدایی کن
و مرا اجازه ی بندگی درگاهت در سایه ی مه سای نگاهت ده ...
ساعت حدودای غروب 22 خرداد 95
Shabnevesht...ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: زندگی نامه ی امام چهارم, نویسنده: بازدید: 45