لبانم خشکیده است
دیربازی است
درختی می مانم بی شاخ
بی برگ
بی ریشه
بی میوه
هیچم به بار نمی نشیند
نک سایه ای به موری
نک میوه ای به چینشی
یا که شاخه ای به آویختن طنابی
بهر لبخند کودکگانی
دیربازی است به موریانه نشسته ام
و تنه ام از دورن
آسمانِ پرستاره ی تاریکی ست
و تنوره هایم
خواستگاهِ سیرسیرکگان پاییزی, ست
چونانک که حتا
که حتا طنابی به آویختن داری
ریشه هایم
لبان هیچ چشمه ای را نخواهند بوسید
و شاخه هایم
بازوان هیچ بیدی را در برنخواهند گرفت
و هیچ بادی ترانه ی شراب گیسوانت را نخواهند خواند
و من
هیچوقت بارور نخواهم شد ...
دوباره
بی تو ...
و من
همچنان در پی سالیانی که پس پشت نهاده ام
بنشسته ام به انتظار نوبت خویش
Shabnevesht...ما را در سایت Shabnevesht دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41